یکی از بهترین خاطراتم در کوی دانشگاه تهران (نجات سگ)

این خاطره، مربوط به دی ماه سال ۱۳۹۵ هست. یعنی درست وقتی که امتحانات پایان ترمم شروع شده بود. راستش را بخواهید، قصد گفتن این خاطره را در سایت نداشتم. همانطور که تا الان هم منتشر نکرده بودم؛ اما به خاطر یک سری بی توجهی هایی که نسبت به حیوانات در کشورمان دیدم (و حتی متاسفانه در قشر تحصیلکرده یعنی دانشجویان دیدم)، تصمیم گرفتم که این خاطره را در وب سایتم به اشتراک بگذارم تا شاید! اندکی اثر مثبت در پیرامونم داشته باشم.

قصه از آنجا شروع شروع شد. یه روز ظهر زمستانی، در دی ماه ۹۵، از خوابگاه به سمت سلف مرکزی کوی دانشگاه می رفتم که در محیط چمنی فلکه کوی، متوجه یه چیز جالب شدم. دیدم سگی، البته توله سگی، با آرامش خاصی روی چمن ها لَم داده و استراحت می کند و با نگاهی خیره به دانشجویانی که عبور می کردند نگاه عمیقی می کرد. از آنجایی که من حیوانات را خیلی دوست دارم، واقعا خوشحال شدم و سریعا سراغش رفتم. به فکرم رسید که کنارش عکسی بگیرم و برای دختر برادرم، که دبستانی هست، ارسال کنم. حاصل این فکر عکس زیر شد؛ یعنی دقیقاً لحظه ای که برای اولین بار، آن توله بامزه را دیدم.

 

همان لحظه که برای اولین بار، این توله را دیدم، به این فکر افتادم که هنگام برگشتن از سلف، کمی از عذایم را برایش بیاورم. وقتی با غذا برگشتم، دیدم حجم زیادی از غذاها، توسط دانشجوهای دیگر برایش گذاشته شده و من با خودم فکر کردم که حتما سیر سیر شده است. چند ساعت بعد که در کوی رفت و آمد می کردم، دیدم آن سگ همچنان دراز کشیده و غذاهایش دست نخورده مانده اند. با خودم گفتم حتما کمی ناخوش احوال هست و به زودی خوب می شود.

اما در روز بعد؛ باز هم در رفت و آمدی که در کوی می کردم، متوجه شدم  این سگ همچنان در همان حال است، با این تفاوت که خیلی بیشتر تو خودش رفته است و به هیچ عنوان هیچ غذایی را بو نمی کرد. از مریضی اش مطمئن شده بودم و واقعا دعا می کردم هر چه زودتر به حال طبیعی خودش برگردد. در آن روزها که ایام امتحانات بود، اکثر دانشجویان فقط در کتابخانه های خوابگاه به سر می بردند و فقط برای صرف غذا به سلف می رفتند. من هم تقریبا برنامه ام اینگونه شده بود و پروژه های ناتمامی داشتم که باید به اتمام می رساندم.

اما روز سوم؛ ظهر، بعد از کتابخانه به سمت سلف می رفتم که دیدم، حال سگ بسیار وخیم شده بود. نه تنها چیزی نخورده بود بلکه مرتب (گلاب به رویتان) بالا میاورد. نگاهش که کردم، این سگ یک لحظه بسیار معصومانه به چشمانم  نگاه کرد؛ شاید باورتان نشود ولی کاملا از نگاهش متوجه شدم که از من کمک می خواست. بسیار مشتاق بودم که هر طور شده به این توله کمک کنم اما ذهنم به طور عمیق مشغول دو چیز می شد؛ ۱٫ فردای همان روز امنحان پایان ترم درس سه واحدی داشتم ۲٫ برای بردن این توله به درمانگاه پول زیادی نداشتم، در واقع تنها پولی که از  وام دانشجویی به حسابم آمده بود را داشتم.

در نهایت نتواستم تحمل کنم. گفتم :

«خدایا من اقدامم را می کنم تو هم هوایم را داشته باش».

سریعا لباس هایم را پوشیم، دو دست کش ضخیم جور کردم و آن سگ را بلند کردم تا به درمانگاه حیواناتی که نزدیک کوی بود ببرم. از همان لحظه این که سگ را بلند کردم، حس شادی را در او حس کردم و تا درمانگاه که شاید ۱۵ دقیقه پیاده روی بود، مدام دمش را تکان می داد. به کلیلینک رسیدم. اولین چیزی که متوجه شدم در مورد قیمت ویزیت آن کلینیک خصوصی بود؛ ۴۰ هزار تومان فقط برای ویزیت. منشی آنجا متوجه شد که من سگ را در خوابگاه پیدا کردم و رفت برای دکتر دامپزشک توضیح داد و خدا خیر دهد دکتر را که به منشی گفت به هیچ عنوان از این دانشجو هزینه ای نگیر. دکتر، این حیوان را ویزیت کرد و چندین بار از من تشکر می کرد که به فکر این توله بودم. دکتر، واقعا انسان با درکی بود. پس از چند دقیقه معاینه به من گفت مشکوک به یک ویروس خیلی خطرناک (البته ویروس حیوانی) است که اگر رسیدگی نشود نهایتا تا همان روز زنده می ماند. دکتر متوجه شد که آب بدن و انرژی سگ به طور کامل تمام شده بود و از من خواست که سریعا آن را به بیمارستان دامپزشکی دانشگاه تهران ببرم. حتی به من قلاده هم قرض داد تا راحت این حیوان را حمل کنم.

به بیمارستان رسیدیم (من و آن توله مهربان). سریعا به اورژانس منتقل شد و سگ را آماده کردند تا سروم به او وصل کنند.

 

چهره این سگ آنقدر مظلوم شده بود که هر کس به آنجا می آمد و او را می دید، دلش به شدت برایش می سوخت! همچنان که به این سگ سروم تقویتی وصل کردند تست هایی را برای تشخیص ویروس گرفتند. نتیجه قطعی شد؛ این سگ مبتلا به ویروسی به نام «پاروا» بود که به گفته دکتر، به شدت کشنده است و همچنین گفت حتی اگر درمان را شروع کنیم هنوز ۵۰ درصد احتمال مرگ این سگ وجود دارد. به دکتر گفتم هزینه های درمان و داروها چقدر می شود؛ گفت نزدیک ۲۰۰ هزارتومان. به دکتر، شرایط دانشجویی خودم و اینکه این سگ را در محوطه خوابگاه پیدا کردم گفتم تا شاید در قیمت ها به پذیرش سفارشی کند. ولی نشد که نشد؛ ۵۰ درصد احتمال مرگش وجود داشت اما راضی نشدم اقدامی نکنم. تمام هزینه ها را دادم و شاید نزدیک ۵ ساعت (شاید هم بیشتر) در بیمارستان نشستم تا این سگ، دو سروم خود را به اتمام رساند؛ گرچه ما دوتا بیکار نشستیم و کمی با هم سلفی هم گرفتیم!!!

 

 

 

دکتر به من گفت باید داروهایش را ببری و تا سه روز هم به آن سرم و هم آمپول بزنی. همچنین دکتر به من گفت که:

«اگر هم میخواهی در همین بیمارستان باشد تا ما این کارها را بکنیم و باید برایش هر شب ۳۰۰ هزارتومان!! بپردازی.»

من هم به ناچار مجبور شدم خودم سگ را ببرم و خوب هیچ جایی جز کوی خوابگاه نداشتم و حتی به چند انجمن و این ها زنگ زدم و یهک جورایی همه من را پیچاندن.

هوا تاریک شده بود. وقت آن رسیده بود که سگ را از بیمارستان ببرم و با هزار دردسر و راضی کردن تاکسی، به کوی رفتیم. سگ با مجوز حراست از کوی توسط من خارج شد اما دیگر مجوز برگشت نداشت!!! مشکلات یکی پس از دیگری. خدا خیرش دهد؛ یکی از ماموران حراست کوی را می گویم که من را راهنمایی کرد که چگونه آن را به داخل کوی ببرم و در کجا بستری اش! کنم. در نتیجه این سگ به مدت سه شب، در یکی از مخروبه های داخل کوی (با تمام امکانات) مهمان و تحت درمان بود.

 

هر دوازده ساعت، سرومش را عوض می کردم و باید یکی دوتا آمپول عضلانی به این بیچاره می زدم. چه روزهایی بود؛ در آن هوای سرد، شب های امتحان… واقعا سخت و طاقت فرسا بود. تنها کسی که در داخل کوی کمکم می کرد، هم اتاقی خوبم بود، محمد؛ چندباری هنگام تزریق و تعویض سروم کمکم کرد که واقعا از او ممنون هستم.

هر روز که می گذشت احساس می کردم، چند درجه ای حال این سگ بهتر شده و دیگر مطمئن بودم که قرار نیست ما را ترک کند. شب سوم، آخرین دوزهای دارو را برایش زدم و دیگر هیچ دارویی باقی نمانده بود. در طول اون سه روز همچنان غذا نخورده بود. آن شب (شب سوم) برگشتم به اتاقم و گفتم خدایا به امید تو که خوب شود و دیگر دارو نخواهد. صبح زود، طرف های ۶ یا ۷ صبح، صدای واق واق سگ (که تا اون روز اصلا صدایش درنیامده بود) محیط کوی را برداشته بود. به محل نگهداری سگ رفتم. در مدت نگهداری از سگ، برای اینکه اتفاقی نیفتد آن را به آهنی می بستم. وقتی دیدمش، از سر حال بودنش واقعا لذت بردم. کم کم غذا خوردن را شروع کرد و وقتی خیالم راحت شد در محیط کوی رهایش کردم. نزدیک دو هفته در محیط کوی دوستان خیلی زیادی پیدا کرده بود و تقریبا همه دانشجو ها آن را می شناختند. وقتی من می آمدم، این سگ با مرام دیگر رهایم نمی کرد؛ به طوری که اکثر دانشجوها فکر می کردن این سگ برای من هست.

پس از چندین روز، یک ماشین حفاظت محیط زیست به داخل کوی آمد و این سگ را به بیرون منتقل کرد. آرزو می کنم که به جای بهتری منقل شده باشد.خیلی ها، ( از دوستان نزدیک و دور) من را مسخره می کردند که:

«مگر دیوانه بودی انقدر پول خرجش کردی»

و حرف های دیگری از این قبیل…. حتی وقتی خوب شده بود متاسفانه چندباری دیدم برخی از دانشجویان خوابگاه!! او را با لگد می زدند.

در کل، هیچ وقت احساس پشیمانی نکردم و نتایج مثبت این اقدام را در زندگی خودم، در چندین بار (به طور باورنکردنی) احساس کردم.

فیلم زیر هم مربوط به روز اولی است که این سگ به سلامتی رسیده بود و من را کاملا می شناخت و فقط کافی بود تا سوت بزنم تا به سراغم آید! خودتان ببینید!!! فقط متاسفانه این فیلم برعکس گرفته شده است…

یک دیدگاه

  1. اسماعیل نوروزی

    همیشه باید حقایق انسانیت زندگی را گفت و لزومی ندارد که نگران گفتنش باشیم.انسانیت را باید گفت تا انسانی دیگر رشد کند…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*